واعظ: می‌خواهم به عنوان اولین مطلب سوالی را از شما آقایان بپرسم. همه می‌دانیم که عقیده‌ی اهل سنت این است که گوینده‌ی لااله‌الا‌الله و محمد رسول‌الله مسلمان و مومن است. سوال این است که با وجود این که ما شیعیان قائل به شهادتین هستیم، چرا شما سنی‌ها ما را کافر و مشرک و رافضی می‌خوانید؟ آیا شما نمی‌گویید که پیامبر فرموده است: «اگر به هر یک از صحابه‌ی من اقتدا کنید، هدایت می‌شوید»؛ آیا علی را جز صحابه نمی‌دانید یا ادعا می‌کنید که پیامبر در بیان این حدیث، علی علیه‌السلام را استثنا کرده است؟ ما برای تبعیت از اهل بیت دلایل بسیاری داریم؛ اما آیا شما برای تبعیت از ائمه اربعه‌تان هیچ دلیلی دارید؟ از ابن عباس منقول است که رسول خدا فرمود: « یا علی، مثل تو و فرزندان تو مثل کشتی نوح است؛ هر که به آن متمسک گردد نجات یابد و هر که از آن تخلف نماید هلاک شود. مثل شما مثل ستارگان است که تا روز قیامت هر گاه ستاره‌ای پنهان شود، ستاره‌ای دیگر طالع می‌گردد». 1

همچنین از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم منقول است که:« هیچ‌گاه به عترت من چیزی نیاموزید چون آنها از شما عالم‌ترند». 2 عجیب و جالب این است که ابن‌حجر مکی متعصب می‌گوید: «افراد عالم و عامل اگر از اهل بیت باشند بر علمایی که از اهل بیت نباشند مقدم‌اند». با این حال خودش دیگران را مقدم بر سرور اهل بیت یعنی علی علیه‌السلام دانسته است.

حال بفرمایید آیا به ما این اجازه داده شده است که بنا به صلاحدید یکدیگر به جای قرآن کریم، کتاب دیگری را برگزینیم؟

سید: هرگز.

واعظ: احسنت. به همان دلیل که برای قرآن نمی‌توان بدل آورد برای عدیل قرآن نیز نمی‌توان بدل انتخاب کرد. چه معنی دارد که ما جای علی را به ابوبکر بدهیم. آیا غیر از این است که هیچ دستوری از جانب خدای بزرگ و رسول گرامی او در زمینه تبعیت از ائمه اربعه‌ی شما صادر نشده است. آیا کتاب‌های شما مملو از دلایل روایی بر خلافت علی‌بن‌ابیطالب علیه‌السلام نیست؟ آیا دلیلی هرچند ضعیف از قرآن و یا از روایات رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم برای لزوم تبعیت از ابوحنیفه و آن سه امام دیگرتان دارید؟

سید: خوب، ایشان در زمان رسول خدا نبوده‌اند و پس از حدود سه قرن به دنیا آمده‌اند لذا از رسول خدا در این زمینه مطلبی صادر نشده است.

واعظ: پس خود حضرتعالی قضاوت کنید؛ چرا و به چه دلیل، ما امامان با عظمت خود را کنار بگذاریم و از امامان بی نام و نشان شما تبعیت کنیم؟! بر اساس چه ملاک عقلی، با وجود این همه مستندات مسلم روای و عقلی، پیروی از علی علیه‌السلام را کنار بگذاریم و پیرو معاویه و ابوحنیفه شویم؟ مگر ملاک شما برای انحصار امامت در ائمه اربعه‌تان چیست؟

سید: ملاک ما مانند شما برای انحصار امامت در دوازده امام است.

واعظ: پس در ابتدا من ملاکات انحصار عده‌ی ائمه را به دوازده نفر می‌گویم و سپس منتظر شنیدن دلایل شما خواهم ماند.

در صحیح بخاری از سه طریق، در صحیح مسلم از نه طریق، در سنن ابی داوود از سه طریق، در سنن ترمذی از یک طریق، و حمیدی در جمع بین الصحیحین از سه طریق به این مطلب اشاره شده است. حالا استدعا می‌کنم یک دلیل ولو ضعیف برای انحصار امامان به چهار نفر را اقامه کنید. علاوه بر این دلایل روایی، هیچ یک از ائمه شما از توان علمی و فقهی در حد و اندازه‌ی امامان ما نبودند و حتی بزرگترین آنها شاگرد یکی از امامان ما بوده است. شما پیروی از شاگرد غیرمنصوص را واجب و پیروی از استاد منصوص را حرام می‌دانید؟ ما لکم کیف تحکمون؟!

سید: چه کسی گفته است که ائمه ما جز شاگردان امامان شما بوده‌اند؟

واعظ: تاریخ گفته است. نورالدین صباغ مالکی در کتاب خودش 3 ثبت کرده است که جماعت بسیاری از اعیان امت مثل یحیی بن سعید، ابن جریح، مالک بن انس، سفیان ثوری و ابو حنیفه از امام مطلق و پیشوای کل فی الکل حضرت جعفر بن محمد الصادق علیه‌السلام نقل روایت نموده‌اند.

حافظ: من شخصا قبول دارم که از جانب ما اشتباهاتی صورت گرفته است اما اگر اجازه دهید در این قسمت گلایه‌ای هم از شیعیان داشته باشم. گلایه‌ای که من و تمام اهل سنت از شما شیعیان داریم این است که چرا شما شیعیان بعضی از صحابه‌ی خاص رسول خدا و برخی از زنان ایشان را لعنت نموده و نفرین می‌کنید؟ آیا لعن افراد بزرگی که سال‌ها در کنار رسول خدا بوده‌اند و با کفار جهاد کرده و باعث پیشرفت اسلام شدند، کفر و ناسپاسی نیست؟ آیا جز این است که منکر کمال ابوبکر و عمر و دیگر صحابه، منکر پیامبر و قرآن می‌باشد، و آیا جز این است که چنین شخصی منکر ضروری دین و کافر است؟

واعظ: میل نداشتم که جنابعالی این قبیل مسائل را در جلسه‌ی علنی مطرح فرمایید. اگر اجازه بفرمایید یک روز صبح شخصا خدمتتان برسم و مسئله را با یکدیگر حل کنیم. این شیوه مناسب‌تر خواهد بود.

حافظ: من بی تقصیرم. مدتی است که آقایان اهل تسنن مرا تحت فشار قرار داده‌اند که این مطلب را مطرح نموده و مورد بحث قرار دهیم.

واعظ: چون امر می‌فرمایید مسئله‌ای نیست. اولا اینکه فرمودید طعن و لعن صحابه و بعضی از همسران رسول خدا موجب کفر است، حرفی بی پایه و اساس است. و هیچ دلیلی جز توهم و تعصب جاهلانه نمی‌توان برای آن بنا کرد. ابن حزم اندلسی می‌گوید: «کسی که به اصحاب رسول خدا از روی جهل و نادانی دشنام دهد معذور است و اگر عمدا مرتکب این عمل گردد فاسق خواهد بود؛ و تنها در صورتی کافر خواهد بود که به قصد آنکه چون منتصب به رسول خدا می‌باشد، آنها را دشنام دهد». 4 اگر اندکی دقت کنید خواهید یافت که اعتقاد به کفر کسی که صحابه را دشنام می‌دهد مستلزم کافر دانستن بسیاری از صحابه مثل خلیفه دوم و عایشه و معاویه و بسیاری از صحابه خواهد بود که مسلما چنین چیزی مورد قبول شما نیست.

حافظ: به چه دلیل این حرف را می‌زنید؟

واعظ: خلیفه دوم عمر بن خطاب به پیامبر عرض کرد: «اجازه دهید گردن حاطب منافق را بزنم»، در صورتی که حاطب یکی از صحابه بزرگ و از یاران بدر بوده است. تمام علما و مورخین خودتان نوشته‌اند که عایشه همواره به خلیفه عثمان دشنام می‌داد و می‌گفت: «این پیر خرفت را بکشید چرا که او کافر شده است.» 5 و نیز در تاریخ ضبط است که معاویه، حضرت امیرمومنان علی علیه‌السلام را علنا سب و لعن می‌نمود. حال بفرمایید: آیا کتاب شرح عقاید نسفی ملا عمر تفتازانی را قبول دارید یا خیر؟

حافظ: کتاب تفتازانی کتاب مقبولی است.

واعظ: او در کتابش نوشته است: «بعضی از دانشمندان بیش از اندازه به اصحاب پیامبر خوش‌گمان بوده‌اند به طوری که اعمال بد ایشان را نادیده گرفته‌اند و حتی قائل به مصونیت صحابه رسول خدا از گمراهی و فسق شده‌اند در صورتی که این چنین نبوده است. بهترین دلیل بر این مدعا، جنگ‌هایی است که بین ایشان رخ داده است. تاریخ گواه خوبی بر حسادت، جاه‌طلبی و اعمال زشت و ناپسند بعضی از اصحاب است.» 6

سوال این است: آیا گفته‌های تفتازانی باعث کفر اوست یا خیر؟ بهترین دلیل بر اینکه سب و دشنام به صحابه باعث کفر نمی‌شود این است که در زمان حیات صحابه، بعضی از آنان به برخی دیگر دشنام می‌دادند و با این حال کافر به شمار نمی‌آمدند. اگر دشنام دادن به صحابه باعث کفر است پس چرا به خلیفه ابوبکر که در بالای منبر و در حضور امت، به امام علی علیه‌السلام دشنام داده است اعتراض نمی‌کنید؟

حافظ: چرا تهمت می‌زنید؟ کجا خلیفه ابوبکر به امام علی علیه‌السلام دشنام داده است؟

ادامه خواهد داشت ....

______________________________________

1. ینابیع الموده، شیخ سلیمان بلخی حنفی، 95/1 ح 6 باب 4

2. صواعق، ابن حجر ملکی، باب 11، فصل 1، ص 92

3. فصول المهمه، ابن صباغ مالکی، 908/2 فصل 6

4. الفصل فی ملل و انحل، ابن حزم ظاهری اندلسی، جزء 3، ص 255

5. تاریخ الامم و الملوک، طبری 477/3 حوادث سال 36

6. شرح عقاید النسفیه، محمد عمر نسفی ص 122