فـطــرس ، فرشـتـه‌ی سـلام...

فرشته در فکر عمیقی فرو رفته بود که ناگهان صدایی از درون یکی از اتاق‌ها او را به خود آورد ..

صدا گفت: «فطرس داخل شو»

او پس از سالیان دراز که در جزیره زندانی بود، برایش خیلی تازگی داشت که کسی او را به نام بخواند.

بار دیگر صدا گفت: «فطرس داخل شو»

اما او از ترس قدم از قدم برنمی‌داشت.

جـبـرئیـل که چنین دید، با انگشت به پشت فرشته زد و گفت: «من درباره تو با اهل این خانه صحبت کرده و اجازه ورودت را گرفته‌ام. چرا نمی‌روی؟ کودکی که در گهواره خوابیده تو را به آرزویت می‌رساند. فقط او می‌تواند تو را آزاد کند.»

فطرس چند قدم برداشت و در حالی که سرش پایین بود، در اتاق را به آرامی باز کرد ...

****

آن مرد گفت: فطرس، اکنون خودت را به کودکی که درون این گهواره است برسان که رهایی‌ات در این است.

فطرس، آرام به گهواره نزدیک شد و پس از چند لحظه ، نور بسیار شدیدی تمام اتاق را فراگرفت.

جبرئیل و ابر سفید که بیرون در، روی بام نشسته بودند، و هزاران فرشته که بر بام خانه سایه انداخته بودند؛ یک دفعه شنیدند کسی از داخل اتاق فریاد می‌زند:

«آزاد شدم، آزاد شدم، بال و پرم را به من پس دادند، قدرت پرواز را بازیافتم»

ابر سفید خوب می‌دانست که این هنگام، دیگر هیچ نقطه‌ی سیاهی در درون مروارید قلب فطرس باقی نمانده است.

فطرس که در پوست خود نمی‌گنجید، از آن مرد مهربان که حالا دیگر فهمیده بود پدربزرگ آن کودک است پرسید:

این کودک درون گهواره کیست و چه نام دارد؟

«پدربزرگ» گفت:

او میوه‌ی دل من است ..

او مرجانِ دو دریای بزرگ است ..

او نیمی از یک گوهر یکدانه است ..

او «حسین» است ..

فطرس نگاهی به اطراف انداخت. یکباره به یادش آمد این چند نفر را صدها سال پیش نیز در جایی دیده است.

آری؛ اینان همان مرواریدِ درخشانِ آن‌سویِ «عرش» خداوند بودند که فطرس در مقابل عظمت نور آنان سر فرود نیاورد.

ولی این بار، به حال سجده، خود را روی زمین انداخت و گفت: «شما از هر نوری برتر هستید. اگر شما نبودید و اگر نور شما آفریده نمی‌شد؛ هرگز نه آسمان آبی بود و نه زمین خاکی. نه خورشیدی بود که بدرخشد و نه ماهی که بتابد.»

از شما می‌خواهم اجازه بدهید برای حسین علیه‌السلام کاری انجام دهم. اجازه دهید تا پایان دنیا، هر کس، از هر کجا و در هر زمان به او «سلام» کرد، من سلامش را به «حسین علیه‌السلام» برسانم.

اهل آن خانه نگاهی به هم انداختند و این اجازه را به فطرس دادند.

فطرس در حالی که بال‌هایش را به هم می‌زد چند بار تکرار کرد:

من آزاد شده‌ی حسینم      

من آزاد شده‌ی حسینم **

** فطرس فرشته‌ی سلام ، مجید مسعودی

http://upcity.ir/images2/85703653374413110673.jpg
بر شير خدا و نسل شيرش صلوات
بر فاطمه و پور دليرش صلوات
ميلاد حسين و علي و عباس است
بر شاه و وليعهد و وزيرش صلوات

اللهم صل علي محمد و ال محمد و عجل فرجهم

دعای کمیل

* دعای کمیل

دعایی با مضامین عالیِ عرفان از دیدگاه معصومین علیهم‌السلام که آموختنش به کمیل، نشان از میزان رشد و شایستگی او در پذیرش معارف اهل بیت دارد و استحقاق رسیدنش به درجات بالاتر را نوید می‌دهد.

البته خواستِ درونی و تشنگیِ کمیل در کسب معارف نیز – افزون بر دوستی دیرینه‌اش با علی و آل علی علیهم‌السلام – مهم‌ترین عامل پذیرفته شدنش برای حفظ و نگهداری این دعا بوده است. او خود در این مورد چنین می‌گوید:

روزی در مسجد کوفه نشسته بودیم با امیرمومنان علیه‌السلام ؛ در حالی‌که او می‌گفت و ما می‌آموختیم، تا این‌که از آن میان، یکی درباره معنا این آیه پرسید:

«فِیها یُفرَقُ کُلِّ أَمرٍ حَکِیمٍ»1 «در آن شب، هر امری به حکمت رقم می‌خورد».

آن حضرت فرمود: «سوگند به کسی که جان علی در دست اوست، منظور شبِ نیمه شعبان است. در آن شب هیچ بنده‌ای نیست مگر این‌که خیر و شر او برایش رقم می‌خورد تا نیمه شعبان سال دیگر. و هیچ بنده‌ای نیست که آن شب را احیا کند و دعای خضر را بخواند؛ مگر این‌که دعایش پذیرفته شود».

آن روز گذشت و شب فرارسید، و درست شب نیمه شعبان بود و هنگام فراگیریِ دعایِ خضر.

بیتابانه به انتظار شب نشستم تا به نیمه برسد. آن‌گاه به درِ خانه علی (ع) رفتم. در را گشود و فرمود: این وقت شب برای چه کاری آمده‌ای؟»

گفتم: برای آموختن دعای خضر، ای امـیـرالـمـومـنـیـن.

فرمود:«پس بیا و این دعا را فرابگیر و در هر شب جمعه، یا هر ماه یا هر سال یکبار آن را بخوان که خداوند تو را کفایت و یاری می‌کند، و روزی‌ات عطا می‌فرماید.

البته ای کمیل! بدان که دوستی دیرینه‌ات با ما، موجب شد تا خواسته‌ات را پاسخ گویم. پس بنویس آنچه را می‌گویم:2

اَللّهُمَّ اِنِّی اَسئَلُکَ بِرَحمَتِکَ الَّتِی وَسِعَت کُلَّ شَیءٍ، وَ بِقُوَّتِکَ الَّتِی قَهَرتَ بِها کُلَّ شَیءٍ وَ خَضَعَ لَها کُلَّ شَیءٍ...

پروردگارا! از تو می‌خواهم به حق رحمتت که همه چیز را فرا گرفته، و به حق نیرویت که همه چیز را به وسیله‌اش شکست خورده و از پای افتاده گردانده‌ای و همه چیز در برابرش خوار و زبون گشته...

خداوندا! بر من ببخش گناهانی که رسوایی به بار آرَد.

خداوندا! بر من ببخش گناهانی که بدبختی ببارانَد.

خداوندا! بر من ببخش گناهانی که نعمت‌ها بگردانَد.

خداوندا! بر من ببخش گناهانی که دعاها را به بند کِشد.

خداوندا! بر من ببخش گناهانی که بلاها را فروریزد....

پروردگارا! چه بسیار زشتی‌هایم را که پوشاندی، چه بلاهای گران که از من بگرداندی، چه بسیار لغزش‌هایی که از آن بازَم داشتی، چه بسیار کارهای ناپسندی که از من دور ساختی، چه بسیار ستایش‌هایی که شایسته‌اش نبودم و درباره‌ام پراکندی... *

________________________________________

1.    سوره دخان، آیه 4

2.    نقل به معنا از «اقبال» سیدبن طاووس. نیز شیخ طوسی در «مصباح المتهجد» می‌گوید: کمیل بن زیاد در شب نیمه شعبانی، علی علیه‌السلام را در سجده می‌بیند که این دعا را می‌خواند و آن را از مولایش فرا می‌گیرد.

* مسعودی، مجید؛ از قبیله خوبان: کمیل بن زیاد نخعی به انضمام وصیت علی علیه‌السلام به کمیل (مرزبانان خورشید ؛ 1) ، صص 60-62

http://upcity.ir/images/99071993902937724241.jpg